فريد الدين العطار النيسابوري

269

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

ديگرى گفتش كه اى سرهنگِ راه * زو چه خواهم گر رسم آن جايگاه ؟ چون شود بر من جهان روشن ازو * مىندانم تا چه خواهم من ازو ؟ از نكوتر چيز اگر آگاهمى * چون رسيدم من به دو ، آن خواهمى . گفت اى جاهل نه‌اى آگاه ازو * زو كه چيزى خواهد ؟ او را خواه ازو مرد را در خواست آگاهى بِه است * كو ز هر چيزى كه مىخواهى بِه است در همه عالَم گر آگاهى ازو * زو چه بِهْ دانى كه آن خواهى ازو ؟ هر كه در خلوت سراىِ او شود * ذرّه ذرّه آشناىِ او شود هر كه بويى يافت از خاكِ درش * كى به رشوت باز گردد از برش . الحكاية و التمثيل وقتِ مردن بو علىِ رودبار * گفت جانم بر لب آمد ز انتظار آسمان را در همه بگشاده‌اند * در بهشتم مسندى بنهاده‌اند همچو بلبل قدسيانِ خوش سراى * بانگ مىدارند كاى عاشق دراى